|
غم مخور
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 138718:20
اشک بر روی گونه هایم جاری
ای دل غم مخور ای ساده... فریب خورده ایی از یار دیرینه غم مخور گوشه قلبت خالی از تکه قلب او غم مخور رفته.به حال دگر رفته ای دل دگر نیست به یاد تو برای تو به فکر تو ای دل من غم مخور یارت به افق رفته مخور غم که از یادت خواهد رفت مخور غم می بینی او را در قلب.گاه آه تا کی می شکنی قلب؟!! غم مخور.... خودم گفتم!!!!
دوستی
پنجشنبه شانزدهم اسفند 138619:58
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا دارد جان این ساقه نازک را دانسته-بیازارد در زمینی که ضمیر من وتوست از نخستین دیدار هرسخن هررفتار دانه های ست که می افشانیم برگ و باری ست که می رویانیم فریدون مشیری
فردای ما
پنجشنبه هجدهم بهمن 138613:39
تویی تویی به خدا اینکه از دریچه ماه
نگاه میکند از مهر و بامنش سخن است تویی که روی تو مانند نو گلی شاداب میان چشمه ی مهتاب بوسه گاه من است تویی تویی به خدا این تویی که در دل شب مرا به بال محبت به ماه میخوانی منم منم به خدا این منم که سینه ی کوه به تنگ آمده از اشک و زاری من ز کوه هر چه بپرسی جواب میگوید گواه ناله ی شب های بیقرار من من و توایم که در اشتیاق میسوزم من و توایم که در انتظار فردایم
فریاد
شنبه ششم بهمن 138621:28
خودم گفتم:فریادت زنم کجایی؟
آیا میشنوی صدایم؟ نیامد صدایی صدای یار یاری که با ما بود پیوست به دیگران پیوست گذاشت تنهایم کرد رهایم ای زمونه... با ما یار نبود به یادم نبود همراهم نبود دگر بار زدم فریاد فریاد صدا آمد؟! صدا؟ صدایی از سوی یار؟ شنیدم؟ آری چنین است چنین ای زمونه کجاست فراز تو؟ کجاست؟ دگر بار زدم صدایش دوستت دارم ای یار دیرینه
غم عشق
شنبه بیست و نهم دی 138623:7
دیدی ای دل غم عشق دگر باره چه کرد؟
چون شد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زدو سوخت یار دیرینه ببیند که با یار چه کرد حافظ
عشق از دست رفته
شنبه بیست و نهم دی 138622:54
ابرها بارانی
اشک ها جاری دلمان پیوسته شروع باید کرد به فراموشی باید سپرد دل را... آرامش را... زندگی را... گریستم آه.پایان یافت گیتی نیمه عمر خفته عشق از دست رفنه چشم ها بسته به منتهای خط رسیده راه باز گشت نمانده.. ثانیه ها به هدر رفته عمر ها گذشته فرصت ها سفر کردن عمر ها را با خود بردن راه بازگشت نمانده تا... باز گردیم از نو سر گیریم!!!
غم
شنبه بیست و نهم دی 138621:55
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم ماه من شو گفتا اگر بر آید گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا زخوبریان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر بندم گفتا که شبرو است او از راه دگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی که از باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید گفتم زمان عشرت دیدی چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید این شعر از حافظ
امید
پنجشنبه سیزدهم دی 138610:34
ابری نیست بادی نیست باران می خواهم بارانی بر دیدگان چشمانم جاری
جایی نیست زمانی نیست وقت ها به هدر رفته ثانیه ها به سرعت گذشته برای خویش نا شناخته ام .پی رو امیدم تا خود را پیدا کنم
سه شنبه بیستم آذر 138619:0
از درخت شاخه در آفاق ابر
برگ های تند باران ریخته بوی لطف بیشه زاران بهشت با هوای صبحدم آمیخته نرم و چابک روح آب می کند پرواز همراه نسیم نغمه پردازان باران می زنند گرم وشیرین هر زمان چنگی به سیم.... این شعر قسمتی از شعر های آقای فریدون مشیری است.امیدوارم مورد پسند قرار گرفته باشد.
پنجشنبه هشتم آذر 138616:43
همه ما ها نا خواسته پا به این عالم هستی گذاشته ایم و بدن اینکه خود بخواهیم عضو ۱ گروه شده ایم و شاید گاهی از این گروه خشته شویم و فکر کنیم این بد ترین گروهی است که خداوند زمین آسمان مارا عضو آن کرده است.
اما دریغ از آنکه شاید حکمتی باشد. پس باید بگوییم خداوندا شکرت. خیلی دوستون دارم.
|